|
غزل معاصر
|

( اگر که میوه لبهای تو انار نمی شد
کسی به وسوسه چیدنش دچار نمی شد)
تو برگریز دل بی قرار من شده ای
تو لحظه های پر ازانتظار من شده ای
درخت ها به دلم رشک می برند هنوز
که عاشقانه تر از هر بهار من شده ای
تو را چگونه از این دل جدا ببینم عشق!
که فصل تازه ای از روزگار من شده ای
کسی به وسوسه چیدنت نمی فکرد
و تو برای همیشه انار من شده ای
هزار قافله گمراه چشم های تو اند
ولی هر آینه آیینه دار من شده ای
هزار سال گذشته است و بی قرار توام
شنیده ام که تو هم بی قرار من شده ای

در شهر ندیدم اثری از تو پری جان
چندی است ندارم خبری از تو پری جان
دیروز تو را همسفرم دیدم و امروز
در حسرت شوق سفری از تو پری جان
خورشید ترین بودی و تابیدی و رفتی
تا سر نزند هر سحری از تو پری جان
چشمت شب شعر است و لبت مرز خطرها
مشتاق شبی با خطری از تو پری جان
می رقصم و دستان من از باد رها تر
هر گاه رسد شعر تری از تو پری جان
از این قفس بسته پریدی و از آن پس
افسوس نمانده است پری از تو پری جان
چشمم به تکاپوی رسیدن به دلت بود
هر چند ندارم خبری از تو پری جان